باسم رب المهدی (عج)
با سلام خدمت دوستان،
نظر به اینکه به این نتیجه رسیدم که:
1) وبلاگ نویسی در این سن و در این سیر تکامل من مضره و مانع تفکرم هستش،
و
2) اینکه وبلاگ نویسی مانع خوب درس خوندنم میشه،
وبلاگ نویسی را حداقل تا 8 تیر که یکی از این عوامل ان شا الله مرتفع می شود، ترک خواهم گفت.
هرچند سعیم این است که دیگر به یاری خداوند کمتر سراغ اینترنت و فضای مغشوش کننده ی آن بیایم، اما من رو از نظرات خودتون محروم نکنید...
در ضمن توصیه ام به دوستان نوجوان و جوان هم همینه که روی دلیل اولم تامل کنند و اگر اون ها هم خودشون را دچار همین عارضه ی فضای اینترنت یعنی «مغشوش شدن ذهن و جلوگیری از تمرکز فکر بر مباحث اصلی ومهم به وسیله دریافت اطلاعات پراکنده و متکثر و گاها بی ارزش» می دانند در مسیر رشد خودشون کوتاهی نکنند و دست به چنین اقدامی بزنند. حداقل برای مدتی معین جهت تنظیم فکر!
به شدت نیازمند دعای همه ی شما خوبان هستم... فراموشم نکنید.
یا علی...
خیلی خیلی دلم گرفته...
زیباترین ستاره ی عمرش تپید و رفت
طوفان ترین نسیم خزانش وزید و رفت
بیداد غم سکوت شبانگاهیش که شد
مجنون دگر جدایی «لیلا» ندید و رفت
دیگر حسین کسب خودش را تمام کرد
خالق شبیه جنس پیمبر خرید و رفت
به علت شروع امتحانات دی ماه تا دو هفته در خدمت نیستم.
حتما نظرات سازنده خودتون رو بگذارید.
دعا هم بفرمایید...
یاعلی
این شعری که گذاشتم اولین تجربه ام در قالب «سه گانی» هستش. حالا این که این قالبچیه رو چون خودم دقیقا نمی دونم(!) نمی تونم بگم ولی اگه یه سرچ بکنید حتما میابیدش...
دست هایم را به روی پیشانی ام سایه بان می کنم،
روزهایی که آفتاب غم سوزان است،
فقط منتظر تو هستم...
یه روایت کوچیک و زیبا دیدم از وبلاگ زمانه. دلم نیومد نگذارمش:
(یه کمی روی رفتارهای خودمون با بچه شیعه ها - نه فقط اون هایی که سنشون کمه - فکر کنیم...)
یک ماشین ولووی قراضه داشت -مال خانمش بود- با هم و با آن میرفتیم اردوگاههای لبنان را میگشتیم. هر جا بچهای را توی خاک و خل میدید دارد گریه میکند -دلیلش مهم نبود- میآمد از ماشین پایین، میرفت طرف بچه، بلندش میکرد، بغلش میکرد، سر و صورتش و اشکهاش را پاک میکرد و میبوسیدش. گاهی حتی حرف نمیزد. اشکهای آنها را که میدید، اشک خودش هم در میآمد.
اوایل فکر میکردم بچه را میشناسد.
گفت: "نه. نمیشناسمش."
گفت: "همین که میدانم شیعه است، کافی است. چون میدانم هزار و سیصد و چند سال است که ظلم را به دوش میکشد."
مرگ از من فرار میکند - کتاب چمران
زیباترین ستاره ی عمرش تپید و رفت
لرزش به جان لحظه ی زیبا چو بید و رفت
دیگر حسین کسب خودش را تمام کرد
خالق شبیه جنس پیمبر خرید و رفت
... جوانان بنی هاشم بیایید...
به یاد شب هشتم محرم ...
می کند ماه به پای پدرش باز فرود
بر لب این نغمه ی دلگیر گرفتست ورود
پدرم این لب تو موج فراتیست دگر
لب من بهانه ی فرات گرفتست چه زود...
عزیز حسین وقتی که تو به میدان بودی انگار بابا هنوز باورش نشده بود که رفتی. قبول کن که کمی زود رفتی...
«طلوع حسین شب شد
لبش تشنه ی لب شد
تمام تنش تب شد...
ای وای ای وای...»
***
یادم آرم لحظه ی خوب جدایی همه در ماتم و من فکر دگر دارم و این کار مگر شرم گذارد که حسینم رود این بار به سان گل پرپر شده ی عاشق فانی مگر این بار همان دفعه ی آخر نرسیده است که جان را بدهم جان ز لب لعلش و این کار مگر شرم گذارد...
و کنون راضیم اما به همان بوسه ی آخر پس از آن فکر جدایی و همان روضه ی مادر که ضمیرم بشد از بهر گلویش همگی ناله ی مادر. یادم آرم چهره ی تار حسن را...
و ادامه دهم این روضه ی دلگیر خدایا مگر این بوسه ی من تاب همه روضه عالم بتواند بکشد آه مگر این لب و این حنجر مولا بتواند بکشد آن چه علی با تپش قلب بزرگش نتوانست کشیدن...
و زمانش برسیده است که لب را ز سبویش به فراقی بکشم آه خدایا که چه مقدار ز این لحظه ی کوتاه شدم مست و دلاویز کسی...
آه که این لحظه ی کوتاه نیاورد دوام از شرر آتش این شرم جهانسوز و صد حیف...
***
... چه خوبه قبل از محرم یه بار خودمونو ریفریش کنیم...
آخه اگه خواستند بهمون غذای نذری معنویت بدند و ما سفره ی دلمون کثیف باشه چی کار کنیم...
علیه توکلت و الیه انیب...
یه موقع هایی آدم خیلی شعرش میاد! یکی از اون مواقع وقتاییه که آدم از غم به شادی میرسه. این از همون شعراست:
باز دل غم زده ام می شکند غم ها را
رشته ی دوستیم پر کند این کم ها را
یار من با دو سه باری که به یادش بشوم
عاقبت پاک کند چهره ی من نم ها را
تقدیم به «سردار نیزه ها» :
در دل غمدیده ام شور حسین آید همی
پس به گورستان دل صور حسین آید همی
در دل تاریک من اعجاز گویا می شود
از حسینیه ی دل نور حسین آید همی
هر که در بحر دنیا غرق است کشتی حسین را از دست ندهد...
هر که در این تاریکی ها گمشده چراغ حسین را از دست ندهد...
«ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه»
«یاسر صهبا» هم مثل خیلی از شاعران کلاسیک گو دیگه که کار خودشون رو با تقلید از سبک شاعران دیگه و به عبارت دیگه کمک گرفتن از سبک شاعران دیگه آغاز می کنند کار خودش رو با کمک گرفتن از سبک حافظ بزرگ شیرازی شروع کرده. این شعر از اون شعراست:
من درِ میکده ی خانه ی تو اِستادم
من به این علم به آبادی تو اُستادم
بر سر راه تو من نعره زنان این گفتم
که چرا می روی ای دوست گهی از یادم
قدمی نه به بر مملکت چشم که من
از زمانی که نشستی تخت چشمم شادم
گوش من می شنود این دگرین آوا را؟!
نه! از زمانی که بگفتی برو من آبادم
بیستون است به حق میل و هوای دل من
از زمانی که به کندن بروم فرهادم
موی تو حلقه ی دام و قلب من غافل از آن
من از آن لحظه که ناگه به گرفتار توام آزادم
گرچه در کانون دنیا غرق در حیرت شدیم
همچو ساعت هر زمان گرد شما گردیم ما
زندگی بی یادتان عادت شدست اما ولی
از گرمی غیر از شما در استوا سردیم ما
در گناهیم و اگرچه دل شکستن کار ماست
بعد از آن از روی لطفت توبه می کردیم ما
دور شدیم از نغمه ی حق زخمه ی تار وجود
همچو آهنگ شب عقدیم و بی دردیم ما
جانا به یغما آمدست فصل خزان زندگی
برگ سبزیم گر نباشد لطفتان زردیم ما
انسان توی زندگیش یه عالمه فراز و نشیب داره. گاهی اوقات خسته است گاهی اوقات شاد و سرحال.
این شعر از اون شعراییه که در حالت گذار از مرحله ی خستگی و ناامیدی به مرحله ی امیدواری و قبراقی گفته شده است. رباعی ای که از «یاسر صهبا» ست:
گوشم به ترنم بهار است هنوز
چشمم به خم جمال یار است هنوز
با گسترش دام وفا و مددش
دل در گرو یار شکار است هنوز
یه رباعی از «یاسر صهبا» به مناسبت عید غدیر تقدیمتان:
انگار خدا به دین رسولش جلا زده
انگار خدا به گردن خلقش طلا زده
از روی لطف به ما بندگان خود
انکار خدا به خیر دو عالم صلا زده
ــ چی را؟
ــ این که تازگیا دیگه کمتر خودمون هستیم. همیشه سعی داریم بزرگونه صحبت کنیم تا بهمون احترام
بگذارند. تازگیا دیگه کمتر کلمه ی «نمی دونم» تو زبونمون می چرخه! تازگیا کمتر سعی می کنیم
خودمون باشیم. این جوری آدم خسته می شه. آخه از بس خودمون نیستیم... .
« بدان که در بین شما دو صفت ناپسند است: یکی خنده ای که از روی تعجب و شگفتی نباشد( خنده ی بی سبب ) و دیگری کسالت و تنبلی که از روی سهو و فراموشی نباشد.»
پیامبر اکرم ( صلی الله علیه و آله )
مقام معظم رهبری ( مدظله )
برام عجیب بود یعنی چه یه سری آیاتی در وجود ما است. آخه این آیات چی می تونند باشند.
ــ قلبم! پاشو. وجودم! پاشو. ببخشید اگه یه چند لحظه مزاحم خوابتون شدم! یه سوال دارم می خواهم ببینم که جواب این را تو می دونی؟ آخه تو حرم الله هستی... .
ــ بگو...
ــ منظور خدا از آیاتی که درونمون هست چیه؟
ــ جواب سوالتو می دونم، ولی بها داره...
ــ چیه؟
ــ مستی...
ــ باشه، بگو .
ــ آیه اول سوره عبودیت:عــــــشــــــق( عین شین قاف )
پنج اصل دین در "صلوات" وجود دارد:
"اللهّم" توحید است؛
"صلّ علی محمّد" نبوّت است؛
"و آل محمّد" یعنی امیرالمومنین (ع) و یازده اولادش(ع) این هم امامت؛
و چون حقّ محمّد و آل محمّد (ع) را ادا کردید، "عدالت" است؛
قربان این مستحب که با آن به هر پنج اصل دین اقرار می کنیم.
حاج اسماعیل دولابی
في بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه. در خانه هائي كه خداوند اذن داده است كه نامش از آنجا بالا رود و ذكر شود و مقصود از اين خانه ها، خانه اهل بيت(ع) است.
محمدوآل محمد(ص) خدا را ملاقات كردند و با وجه الله تماس گرفتند و در نتيجه خودشان وجه الله شدند و در بين خلق نمايش خدا را دارند. خلق خدا (دوستان اهل بيت(ع)) زير سايه محمدوآل محمد(ص) هستند، آنها چون در دنيا خودشان مستقيماً نمي توانستند از آفتاب توحيد استفاده كنند، آفتاب توحيد بر محمد و آل محمد(ص) تابيد (به عنوان رابط خالق و مخلوق) و سايه آنها زير پايشان افتاد و دوستان اهل بيت(ع) رفتند از سايه آنها استفاده كردند.
حاج اسماعیل دولابی
حاج اسماعیل دولابی
حاج اسماعیل دولابی